|
|
|
|
|
مثل باد گذشت ...
اما شیرین گذشت ... پر از اولین ها بود این 1095 روز خدای من ... 1095 روز از اولین روزی که من نوزادم را در آغوش گرفتم چه حس غروری دارم با این کلمه "نوزادم" و صد ها روز از اولین خندها اولین قدم ها و اولین کلمه ها .... من پرم از این غرور های زیبا ی مادری فرزندم نهال سه ساله زندگی من .... فقط برای من و بابا ... پرم از شور و شوق ... پسرکم به مهد میره ، فوق العاده نقاشی می کشه ، و فوق تصورتون شیرین زبونه ... نور چشمای تو بزرگترین روشنی زندگی منه دردونه من برای همه لحظه های زیبایی که به ما دادی ممنونم سه سال از تولد شور و شوق و زیبایی و عشق و نور خدا در زندگی ما می گذره تولد همشون مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:53 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
شازده خوشگل من 29ماهه شده ... بلاخره بعد از ماه ها تونستم وبلاگ پسرم رو بروز کنم ... طبیعت زیبای اردیبهشت بهمون اجازه نداد تا الان عکس ها مبین رو بزارم چون مدام در حال این ور و اون ور رفتن هستیم ... مبین هم که کلی لذت می بره و البته کمی هم بد عادت شده چون تا ماشین میپیچه تو کوچه مون داد و بیدادش به آسمون میره که خونه نریم ... تو سرعت باور نکردنی که مبین داره بزرگ میشه باز تحول بزرگی داشت و اون از پوشک گرفته شدنش بود حالا دیگه پسرم واقعا آقا شده به طرز باور نکردنی خیلی سریع یاد گرفت که باید کارش رو تو دستشویی انجام بده و ماهم خیلی خوشحالیم. کوچولومون داره آروم آروم بزرگ میشه می ترسم از روزی که بفهمم قدر این روزها رو ندونستم و پسر کوچولوم رو به اندازه کافی به آغوش نکشیدم شیطونک من خیلی شیرین زبون و از صحبت کردن و شیطونی کردن هم سیر نمیشه... عاشقه پازل درست کردن و نقاشی کردنه و البته به عکاسی هم خیلی علاقه داره و بر اثر همین علاقه هم دوربین دو بار برای تعمیرات فرستاده شده... امید زندگی ما اونقدر حرف های بزرگ و با مزه می زنه که دلم نمی یاد چند نمونه اینجا نزارم : مبین-مامان گند (قند)می خوری - خومزه بود - آره مامانی خیلی خوشمزه بود - نوس جونت 2- مبین - مامان تو برو سرکار پول بیار برا من - چرا مامانی من برم ؟ بابا میره دیگه - نه تو برو سر کار من و بابا میریم پاک (خیلی تحویلم گرفت ) 3- من - مبین جان خوبی مامان - نه خوب نیستم - چرا ؟ م - حالم خوب نیست باید بلم دکتر آمپول بزنه حوب بشم (حالا تا جلوی در مطب هم نمیشه بردش) چون خیلی وقته از پسر خوشگلم عکس نزاشتم کمتر حرف می زنم و بیشتر عکساش رو میزارم ...
خوشگل مامان وبابا امیدوارم همیشه دلت بهاری باشه و زندگیت سر شار از زیبایی ها خیلی دوست داریم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:20 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سومین بهاری شدنت مبارک ... ۳ بهار زیبا در کنار تو گذشت... من هنوز هم وقتی به تو نگاه می کنم.. حرف زدنت رو می بینم.. شیطنت ها رو میبینم.. وقتی می بینم داری آروم آروم بزرگ میشی و فقط چند سال دیگه باید تو رو برای رفتن به مدرسه آماده کنم باورم نمیشه من یک مادر شدم ... پسرک شیطون و پر انرژی من خیلی تغییر کرده و حالا دیگه به شیرین زبونی معروفه و خیلی ها دوست دارن صحبت کردن پسرم رو گوش بدن ... مبین نازنین من حالا می تونه اسم خودش و اسم بابا و اسم مامان رو از روی نوشته بخونه و خیلی هم به این کار علاقه نشون میده ... سه رنگ آبی و قرمز و سبز رو میشناسه ... خیلی به نقاشی علاقه داره و ما امیدواریم در این زمینه کاملا شبیه داییش بشه ... پسر خوشگلم تعطیلات عید رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و امسال خیلی هم بهش خوش گذشت خدا رو شکر... تحویل سال در کنار مامان جون و بابا جون و دایی و خاله ها بود و بعد از جدا شدن از اون ها خیلی ناراحت بود تا مدت ها به یاد اون ها از خواب بیدار میشد... امسال ما مهمون هم داشتیم و اواسط تعطیلات عمو های مبین اومدن خونمون و خیلی بهمون خوش گذشت ... خدایا باز هم شکر که ما بهار رو در کنار هم شروع کردیم و امیدوارم برای همه سال خوبی باشه من که امسال رو خیلی دوست دارم امیدوارم برامون هم خیلی خوب باشه عکس از پسرم هم باشه واسه پست بعدی .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 13:42 توسط مامان و بابا
|
|
||