سلام جیگر مامانی

وای که چقدر دلم تنگ شده بود بیام و برات بنویسم اما متاسفانه اونقدر نت قاطی پاتی بود که حوصله آدم رو سر می برد 

از طرفی هم ما که تو خونه بند نیستیم همچین که همه جا سر سبز میشه به سختی میشه تو خونه موند 

خلاصه پسر خوشگلم مامان تنبل بلاخره اومد دو خط برات بنویسه 

پسرم خیلی بزرگ شده کلی از آخرین باری که آپلود کرده بودم گذشته وای که چقدر عکس می خواستم بزارم اما نمیشه

تولدش ، دیدار دوباره با نی نی های خوشگل نی نی سایت ، عید و.مسافرت های پی در پی.............

مبین جان مامان و بابا عاشق شیرین زبونی هات هستن اما واقعا در این امر خستگی ناپذیری اونقدر حرف می زنی و سوال های عجیب و غریب می پرسی که واقعا توان پاسخ گویی رو نداریم 

حدود یک سال پیش مبین من یک دوست خیالی برای خودش درست کرد و اسمش رو هم گذاشت فنونی نمی دونم رو چه حسابی هم این اسم رو گذاشت اما بیش از اندازه با مزه با فنونی حرف می زد و بازی می کرد و نکته خیلی جالبش هم اینجا بود که وقتی خودش جای فنونی حرف میزد صداش رو هم عوض می کرد و جالب تر اینکه این فنونی انگشت اشاره آقا مبین بود  بعد از مدتی مامان و بابای این فنونی همه اومدن که انگشت های دیگه مبین بودن اگه کار بد می کردن دعواشون میکرد و بعضی اوقات هم این خانواده فنونی گرسنه می شدن تشنه می شدن خلاصه بساطی داشتیم ما

 اوایل خیلی نگرانش بودم اما بعد از مطالعاتی که داشتیم فهمیدیم تو اون سن خیلی طبیعیه البته الان دیگه کاملا فراموشش کرده

مبین خیلی بچه پر سر و صدا یا بازیگوشی نیست اما خیلی حرف می زنه به شدت هم حرف های بزرگ تر از سنش می زنه از الان هم شغلش رو انتخاب کرده و میگه می خوام دکتر اتاق عمل بشم یعنی جراح

هنوز هم یکی از بزرگترین علاقه مندیهاش نقاشیه و خیلی هم تو این امر پیشرفت کرده و حالا دیگه نقاشی ها ی معنی داری میکشه و خودش هم کلی توضیح می ده برام جالبه که بیشتر از هر چیزی آدم می کشه اولین باری که یه چیزی شبیه به آدم کشید 9 ماه پیش بود که ما با ناباوری تمام دیدیمش و مدام از محمد رضا می  پرسیدم که آیا اون راهنماییش کرده یا نه اما کار خودش بود و با توجه به انیمیشن چشم چشم دو ابرو اون رو کشیده بود 

جدیدا روی رنگ لباسی که می خواد بپوشه یا مدل لباسش هم نظر میده چند روز پیش که لباس پوشیده بود تا بره بیرون اومد پیش من و گفت : مامان رنگ بلیزم با جورابام فرق داره یه جوراب دیگه بده بپوشم 

من هم انگشت به دهن موندم این یکی رو دیگه از کی یاد گرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

دلم می خواد کلی عکس از مبین بزارم و از خجالت دوستانی که این مدت لطفشون و نثارمون کردن در بیام اما این نت با این سرعت نمی دونم می تونم یا نه اما سعیم رو می کنم تا حداقل چند تا عکس بزارم 

بازم ممنون از دوستان عزیزم 

اول از همه تولد ۳ سالگی آقا مبین من که کفش دوزک شده بود و خیلی هم بهش خوش گذشت خدا روشکر

جون مامانی کفش دوزک خوشگلم

 

مامانی فدای این لبخند شیرینت

ژست شازده من برای مهمون ها تا ازش عکس بگیرن

 

مبین نازنینم در حال بریدن کیک البته قبلش کلی گریه کرد که چرا با برف شادی کفش دوزکش روخراب کردیم

 

این هم خلافکار کوچولوی ما

 

این هم پسر خوش ژست ما که جدیدا ژست می گیره ومیگه ازم عکس بگیرید

 

مبین مامان در تنگه واشی

 

اینجا هم شهر تکاب هست که خیلی زیبا بود 

این هم مبین در حال آب بازی در باغ آقا جون کلا عاشقه آب بازیه

 

ببخشید اگه عکس ها زیاد شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 19:28  توسط مامان و بابا  | 

شازده خوشگل من 29ماهه شده ...

بلاخره بعد از ماه ها تونستم وبلاگ پسرم رو بروز کنم ...

طبیعت زیبای اردیبهشت بهمون اجازه نداد تا الان عکس ها مبین رو بزارم چون مدام در حال این ور و اون ور رفتن هستیم ...

مبین هم که کلی لذت می بره و البته کمی هم بد عادت شده چون تا ماشین میپیچه تو کوچه مون داد و بیدادش به آسمون میره که خونه نریم ...

تو سرعت باور نکردنی که مبین داره بزرگ میشه باز تحول بزرگی داشت و اون از پوشک گرفته شدنش بود حالا دیگه پسرم واقعا آقا شده به طرز باور نکردنی خیلی سریع یاد گرفت که باید کارش رو تو دستشویی انجام بده و ماهم خیلی خوشحالیم.

کوچولومون داره آروم آروم بزرگ میشه می ترسم از روزی که بفهمم قدر این روزها رو ندونستم و پسر کوچولوم رو به اندازه کافی به آغوش نکشیدم

شیطونک من خیلی شیرین زبون و از صحبت کردن و شیطونی کردن هم سیر نمیشه...
روز به روز بزرگتر میشه و باورمون نمیشه اینقدر سطح و فهم و درکش زود بالا میره دیگه هیچ چیز از چشمای کوچولوش مخفی نمیشه...

عاشقه پازل درست کردن و نقاشی کردنه و البته به عکاسی هم خیلی علاقه داره و بر اثر همین علاقه هم دوربین دو بار برای تعمیرات فرستاده شده...

امید زندگی ما اونقدر حرف های بزرگ و با مزه می زنه که دلم نمی یاد چند نمونه اینجا نزارم :

مبین-مامان گند (قند)می خوری
- نه مامان جون نمی خورم
-بخور خوبه حیلی خومزه است
-باشه می خورم ... وقتی قند رو گذاشت دهنم نگاهم می کنه

- خومزه بود

- آره مامانی خیلی خوشمزه بود

- نوس جونت

2-

مبین - مامان تو برو سرکار پول بیار برا من

- چرا مامانی من برم ؟ بابا میره دیگه

- نه تو برو سر کار من و بابا میریم پاک (خیلی تحویلم گرفت )

3-

من - مبین جان خوبی مامان

- نه خوب نیستم

- چرا ؟

م - حالم خوب نیست باید بلم دکتر آمپول بزنه حوب بشم (حالا تا جلوی در مطب هم نمیشه بردش)


چون خیلی وقته از پسر خوشگلم عکس نزاشتم کمتر حرف می زنم و بیشتر عکساش رو میزارم ...

خوشگل مامان وبابا امیدوارم همیشه دلت بهاری باشه و زندگیت سر شار از زیبایی ها

خیلی دوست داریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:20  توسط مامان و بابا  | 

سلام شازده شیطون خودم

مدت هاست که بلاگت رو بروز نکردم خیلی اتفاق ها تو این مدت افتاده ...

اولین اتفاق که یکی از زیباترین هاش هم بود تولد دسته جمعی کوچولوهای دی ماهی سال 87 بود تولد  تو HAPPY HOUSE  برگذار شد و خیلی زیبا بود پسر خاله رادین و خاله مهرنوش هم همراه ما بودن و به همه ما خیلی خوش گذشت خیلی دیدنی بود کلی کوچولوی 2 ساله دور هم جمع شده بودن و اصلا قابل کنترل نبودن و هر کدوم گوشه ای مشغول بازی بودن و تازه با هم آشنا شده بودن و با اسم همدیگرو صدا میزدند...

مبین من هم خیلی بهش خوش گذشت و تا مدت ها از اون تولد یاد میکرد و میگفت بریم تولد نی نی ها ....

این هم چند تا عکس از تولد دسته جمعی بچه ها

این کوچولی دوست داشتنی پویا جون

اما اتفاق دوم اصلا خوب نبود کوچولوی من بعد از برگشتن از تهران یه مریضی عجیب و غریب گرفت و خیلی اذیت شد تمام مدت آرزو می کردم ای کاش خودم به جای مبین بدتر از این ها مریض میشدم  ...

یکی از غذذ بزاقی مبین عفونت کرده  بود و ما هم دیر متوجه شدیم به خاطر همین خیلی شازده من اذیت شد و تقریبا 2 کیلو وزن کم کرد ...  شیطونک خونه من مجبور بود هر 12 ساعت یه آمپول جنتا مایسین بزنه و خودش دیگه کاملا میدونست وقتی لباس هاش رو می پوشم و به همراه بابا تنها میره بیرون یعنی میره تا اوف بشه

مدام میگفت : مبین خوب میمیشه آمپول نمیزنیم

و حالا که مبین من خدا رو شکر خوب شده با آب و تا ب از مراسم آمپول زنی تعریف می کنه

مبین : خاله دکتر آمپول زد پشت مبین و اوف کرد (با دست مکان مورد نظر رو نشون می ده )

و اما اتفاق زیبای بعدی که افتاد به دنیا اومدن دختر کوچولوی دایی احسان بود که 11/11/1389 درست ساعت 11 صبح به دنیا اومد و قدم رو چشمای ما گذاشت
پیش از اینکه به دنیا بیاد قرار بود اسمش نارین باشه و ماهم مدام بهش می گفتیم نارین مبین هم وقتی کوچولو رو دیده بود مدام صداش می کرد نارین

اما بعد از دو روز مامان باباش تصمیمشون عوض شد و اسم این دختر کوچولو شد مهرگان  اما مگه آقا مبین ما می پذیرفت می گفت بالا برین پایین بیاین اسمش نارینه و قابل تعویض هم نیست اما یواش یواش اون هم تسلیم شده و الان خیلی زیبا صداش می کنه

این هم عزیز دل من مهرگان خانوم

بلاخره بعد از دو ماه که قصد داشتیم بریم به مشهد شرایط جور و شد و خوشبختانه ما رفتیم به مشهد

گرچه موقع رفتن تقریبا 6 ساعت تو فرودگاه در انتظار بودیمو بلاخره بعد از 6 ساعت پروازمون رو عوض کردن و ما هم ترسان و لرزان رفتیم سوار هواپیما شدیم اما سفر خیلی خوبی داشتیم و بلاخره نذری رو هم که برای مبین و رادین عزیزم داشتم ادا کردم

دوباره موهای مبین رو کوتاه کردیم و هر جا هم میره میگه"مبین خوگل شده خاله کتی مبین رو خوشگل کرده" خاله کتی آرایشگریه که موهای مبین رو کوتاه کرد

اما از تغیراتی که در مبین رخ داده بعد از اون مریضی کذایی مبین من خود به خود از شیر شبانه هم گرفته شد و الان وقت خواب خیلی راحت خودش میره و تو تختش می خوابه اما هنوز کنار ما می خوابه و تا صبح هم دیگه بیدار نمیشه ...

پسرم کامل حرف می زنه گاهی اوقات با شیرین زبونی هاش ما رو دیوونه می کنه چند وقت پیش که خونه مامان جون بودیم مامان جون در حال صحبت کردن با تلفن بود مبین هم مدام داشت صداش می کرد و مامان جون اصلا حواسش نبود بعد از مدتی که مبین جوابی نشید رفت جلوی مامان جون ایستاد و صورتش رو روبه روی صورت مامان جون برد و گفت  مامان جونم مامان جونم

اونوقت بود که ما همه زدیم زیر خنده

یک بار هم این اتفاق در کنار بابا جون افتاد و مبین بعد از مدتی دید که بابا جون نمی خواد از تو اخبار بیرون بیاد با صدای بلند گفت بابا جون جان

شب قبل از 22 بهمن که آتیش بازی بود بیرون بودیم و قتی صدای مردم رو میشنید که الله اکبر می گفتن بعد هم آسمون نورانی شد بعد از تموم شدن این مراسم رو به من کرد و گفت

الله اهبر تموم شد آسمون و کشتن 

کلی خندیدم از اینکه این فکر به ذهنش رسیده بود ...

مبین لیوان چای رو داده دست من ومیگه " مامان بخور

منم می خورم

مبین - مامان خودی

- بله مامان خوردم

مبین- حوسمزه بود؟؟

- بله مامان خیلی خوشمزه بود

مبین- نوس جونت

من که غش کردم بغلش کردم اونقدر چلوندمش که دادش دراومد بابا ها کلی ذوق کرد و می گفت ایکاش می تونستم گازت بگیرم

چند تا شعر هم بلده البته با کمک مامان می خونه (( یه توپ دارم قلقلیه و جوجه طلایی و الکم و دولکم و ..))

جوجه طلایی رو خیلی با مزه می خونه :

جوجه حلالی نوکت سخ و حلالی نوک خود را شچشتی بیرون نشستی گفتا جا تنگ بود بقیه اش رو هم با کمک مامان می خونه

نازنین ترین موجود زندگی ما الان دقیقا 26 ماهته و روز به روز داری شیرین تر و عزیز تر میشی

خدایا به همه مادر و پدران صبر بده و همه کوچولوهای دنیا رو از بیماری و ناخوشی دور کن

عزیزترینم داری به سومین بهار زندگیت نزدیک میشی بهار کوچولوی خونه ما امیدوارم همیشه دلت بهاری باشه

ادامه عکس های مبین در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:32  توسط مامان و بابا  | 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

پسرم دو ساله شد ...

مرد کوچولوی ما دوساله شد ...

به خودم می بالم  که یک مادرم  ...

به وجودش افتخار می کنم ...

برای بودنش جون می دم ...

 دوساله که شدی همه شادی زندگی مامان و بابا

عاشقتم ورجکم ، عاشقه همه شیطنت هات ، عاشقه همه شیرین زبونی هات ، عاشقه بودنت

بزرگترین نعمت زندگی من دومین زمستون گرم زندگیمون رو به همراه خودت آوردی ...

دوستت داریم به اندازه همه خوبی های دنیا ...




پسرم اونقدر بزرگ شده که بدون کمک از پله ها بالا می ره ..

پسرم به راحتی حرف می زنه ...

پسرم 20 تا دندون داره ...


از اینکه به ما افتخار دادی و ما رو بابا و مامان خطاب می کنی ممنون برای داشتن این لقب ها به خودمون می بالیم


JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
عکس های پسرم در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 17:31  توسط مامان و بابا  | 

سلام به شازده خونه ما

مرد کوچولوی خونه من کمتر از یک ماه دیگه 2 سالش میشه و ما اصلا باورمون نمیشه کوچولوی شیطون ما دیگه داره واقعا بزرگ میشه و ما به وجودش به احساسش و به همه شیطنت هاش می بالیم و با تمام وجود دوستش داریم

بلاخره جشن 2 سالگی گل پسرم رو هم گرفتیم گرچه 1 ماه مونده تا 2 سالگی قند عسل من ...

روز 5 شنبه 27 آبان جشن تولدت رو گرفتیم و بر خلاف پارسال شازده من امسال خیلی سرحال و خوشحال بود و کاملا مشخص بود که داره لذت می بره از یک هفته قبل هر کی خونه ما تلفن می کرد مبین زود گوشی رو برمی داشت و برای تولدش دعوتش می کرد  ...

2 روز قبل از تولد الهه جون خودش رو از کاشان به ما رسوند تا کمک حال مامان باشه و الحق هم این خاله مهربون خیلی زحمت کشید ...

و شب قبل از تولد هم خیلی غیر منتظره و بدون خبر آقا جون و عزیز جون و عمو موسی و زن عمو اومدن که اولش مامان خیلی شوکه شده بود مدام غر می زد اما بعدش عادت کرد و عمو و زن عمو هم خیلی به مامان و بابا کمک کردن ...

مبین ما شب قبل از تولد کلی با عمو موسی که خیلی دوستش داره بازی کرد و تا ساعت 1 شب بیدار بود و مامان کلی خوشحال که مبین صبح دیر بیدار میشه اما مگه این عمو های شیطون می زارن صبح ساعت 7 بیدار شدن و ضبط رو روشن کردن و اونقدر زدن و رقصیدن که مبین بیدار شد و پا به پای عمو و سایرین شیطونی هاش رو شروع کرد...

اما از همه جالب تر این بود که مبین به شدت از باد کردن بادکنک ها می ترسید و اجازه نمیداد تا بادکنک ها باد بشن و مدام می گقت "مامان می تسم باکنک می تکه "(مامان می ترسم بادکنم می ترکه )

البته این ها رو با داد و بیداد می گفت و مدام جیغ می زد و کلی سرگرمش کردیم تا نزدیک 100 تا بادکنم باد بشه و نزدیک 20 تاش هم ترکید ...

خوش بختانه سالاد ها و پیش غذا ها رو شب قبل آماده کرده بودم اما باید به مهمون ها قبل از شروع جشن ناهار هم میدادیم و خوش بختانه بابا محمد رضا به دادم رسید و یه ناهار خوش مزه و فوری به مهمون ها داد

خلاصه کلی دست به دست هم دادیم تا مهمونی خوب از آب در بیاد و من و بابا هم واقعا راضی بودیم اما متاسفانه عکس هامون خوب از آب در نیومد چون یادمون رفته بود دوربین رو تنظیم کنیم و اصلا در حین جشن عکس ها رو چک نکردیم ....

و اما عکس های تولد شازده خونه ما :

اولین عکس شازده در بیمارستان


تولد یک سالگی مبین من

و دومین جشن تولد مبین شازده خونه ما

به علت زیاد بودن عکس ها بقیه رو در ادامه مطلب می زارم 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 14:51  توسط مامان و بابا  | 

سلام دوباره به پسر خوشگل خودم ...

این دفعه خیلی زودتر اومدم تا همه حرف ها و عکس های شازده گلم نَمونه واسه پست ماه گردش ...

پسر خوشگل من خیلی فهمیده شده و تقریبا کامل حرف می زنه و خیلی هم پر حرفه طوری که همه اطرافیان از دستش خسته میشن ..
اونقدر خوشمزه و با نمک حرف می زنه که دل همه رو برده ...
تازه گی ها به محض اینکه تلفن زنگ می خوره می دوه و تلفن رو بر میداره می گه "الو للام "

هر آقایی رو که می بینه میگه عمو
تازگی ها یاد گرفته و داییش رو با اسم صدا می کنه "دایی اِسان"

وقتی با من یا باباش کار داره صدامون می کنه وقتی می ریم کنارش می گه "بیسین"(بشین) و بعد شروع می کنه به بلبل زبونی..

یه وقت هایی هم که از نشستن من پای کامپیوتر خسته میشه میاد دستم رو می گیره
و مدام می گه "مامان پاسو"

پسرم به شدت عاشقه پارک و مدام می گه "بیلیم سُلسله" ولی مشکل اینجاست که وقتی وارد پارک میشه بیرون آوردنش تقریبا غیر ممکنه و اگه ساعت ها هم بازی کنه خسته نمیشه...

مبین من خیلی بدنش نرمه و من نمیدونم از کجا یاد گرفته و پشتک می زنه خیلی هم خوب حرفه ای پشتک میزنه...

هروقت از برنامه تلوزیون یا بازی کردن خسته میشه میاد وکنترل رو میده دست من ومیگه"مامان نانای بیزال"

وقتی پی پی می کنه میره تو دستشویی می ایسته وداد می زنه مامان بیا  بعد هم که شستمش می مو نه جلوی در و می گه "مامان حوده ده "(مامان حوله بده )

خلاصه من کشته مرده ی این شیرین زبونی های شازده خونمون هستم و از حرف زدن باهاش خسته نمیشم...

وقت های که رادین خواب بود بدون میومد و می گفت "لادین لالا ده "= رادین لالا کرده و بعد هم می نشست بالای سرش اونقدر صداش می کرد تا بیدار بشه بعد هم می نشست ازته دل می خندید ...

یه خبر خوب اینکه مبین داره صاحب یه دختر دایی میشه و ما کلی ذوق داریم که این دفعه نوه خانواده دخترِ و همه منتظر اومدنش هستیم بی صبرانه ...

و اما ادامه عکس های مبین و رادین عزیز

این هم عکسای سفر ما به اصفهان

اینجا سفره خونه منارجنبان هست

این هم آقا مبین در باغ فردوس نزدیک آتشگاه

این هم آقا مبین در جای مورد علاقه اش یعنی پارک یه پارک خیلی خوشگل نزدیک پل خواجو


و اما ادامه عکس های تولد رادین خوشگل خودم

تا بخوان کیک رو ببرن رادین نصف کیک رو با انگشتای کوچولوش خورده بود


محمدمتین و رادین

امیرعلی (پسر دوست مهرنوش جون)و رادین عزیزم




+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 14:51  توسط مامان و بابا  | 

یک سال ونیم گذشت از اومدنت از شادی بی اندازه ای که تو خونه ما جاری شده ...

18 ماه از اولین روزی که تو آغوش گرفتمت و با تمام وجود عشق رو احساس کردم ...

رویاییترین هدیه خدا در زندگی مشترک ما الان 18 ماهه شده ...

کوچولوی شیطون من از هر زمانی جنب و جوشت بیشتر شده و گاهی اونقدر انرژی داری که همه اطرافیان رو شگفت زده میکنی ...

خیلی باهوش هستی و گاهی وقت ها اونقدر از کارهایی که انجام می دی من و بابا ذوق می کنیم که باورمون نمی شه پسر کوچولوی ما این قدر می تونه در انجام کارها توانا باشه ..

شیطونکم با وجود همه شیطونی هات و همه شلوغ کاری هات خیلی حرف گوش میکنی و به محض اینکه مامان یا بابا در مورد کاری بهت نهیب می زنند توجه می کنی و اون کار رو انجام نمی دی ...

حالا دیگه تقریبا همه کلمات رو ادا می کنی البته نه کامل اما من وبابا کاملا زبون گل پسرمون رو متوجه میشیم...

وقتی می خوای غذا بخوری اول انگشت کوچولوت رو می زنی به غذا و بعد با زیبایی تمام می گی "داااگه" وبعد من باید فوتش کنم حالا فرق نمی کنه اون غذا واقعا داغ باشه یا نه ...

این ماه دو تا دندون دیگه هم در اوردی و الان دیگه 15 تا دندون داری خیلی شیرین غذا می خوری و هروقت میر یم خونه دایی اول میری و دست خانوم دایی رو می گیری و میبری محل اختفای نبات ها و مجبورش میکنی تا یه نبات کوچولو بهت بده و بعد هم همون جا میشینی و با پشتکار تمام نبات رو تو دهنت خورد می کنی و می خوری و من باورم نمی شه که این قدر از شنیدن صدای دهانت موقع خوردن چیزی لذت می برم ...

حالا دیگه پسر شیرینم یاد گرفتی و دوست داری لباس هات رو خودت تنت کنی وخیلی هم این کار رودوست داری ...

وقتی که بابا یا شخص دیگه خصوصا محمد متین گلم از خونه بیرون می ره و در واقع از تو دور میشه با ناراحتی و بغض میای پیش من و میگی:"بابا رَت" یا "ممد رت "

تا چند وقت پیش به محمد متین می گفتی "مَحمَ" که محمد یادت داد که باید بگی محمددِ و روی دال محمد تاکید می کرد و حالا تو هم مدام میگی محمددِ...

این هم از عکس های آبنبات من ...


پسرم در حال تماشای تلوزیون خوابش برد

نوش جانت مامانی ...



ببینید چه مودب نشسته داره تلوزیون تماشا میکنه



بعد از فتح مبلمان خونه و چهار پایه و نردبوم و خلاصه کل وسایل خونه نوبت رسیده به درخت ها ...









فدای پسر خوشگلم که من میریم وقتی اینقدر خوشگل می خوابی





این آخری هم درخت آلبالو تو حیاط خونمون خاله مهرنوش متاسفانه به آلبالو های حیاط مانرسیدی اما مطمئن باش سهم هلو و سیب و آلو سیاه رادین و شما محفوظه ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 1:1  توسط مامان و بابا  | 

سلام شازده من

ببخشید عسلی مامان

این بار هزار تا بهونه دارم واسه دیر آپ شدن وبلاگت که چون اینجا نمیشه نمی نویسم

پسرم داری آروم آروم بزرگ می شی و من گاهی وقت ها غصم می گیره که این دوران لذت بخش کودکی تو تموم میشه ...
شازده من الان 17 ماه و ۱ هفته و ۳ روزشه  ...
گل پسر من خیلی از کلمات را با آگاهی تمام از معنی شون به کار می بره ...
عسل من 13 تا دندون داره و چهاردهمیش هم داره در میاد ....
دیگه همه حرف های ما رو می فهمه وقتی میر ه تو  حیاط و می خواد بیاد تو بهش می گیم مبین دمپایی هات ...زود دمپایی هاش رو در میاره ...

پسمل باهوش من خیلی از کلمات رو باشیرنی تمام بیان میکنه :
اِنک = عینک

اُتاد = افتاد

آتی = عاطفه

نی نی= کودکان و نوزادان

آپ=آب

بیده=بده

دادا=دایی

یا لی = یا علی

لالاه = یا الله (در هنگام ورود به خانه نا محرم ها )

مَحمَ = محمد (پسر خاله )

تنها جمله ای هم که یاد گرفته :

آپ بیده

به به بیده

اما خبرخبر ما باز هم دوستان گل نی نی سایتی مون رو ملاقات کردیم و کلی برامون لذت بخش بود
این بار قرار ما سه شنبه ۴ خرداد توی پارک بهشت مادران بود .
کوچولوهای خوشگلی که ما ملاقات کردیم :
ماه تیسای خندان خودم ، آرمیتا خوشگلم، آناشید خانوم ، پانیذ جون شیرین زبون ، آترین بانو ، کامیار عزیزم ، پویا عسلی ، رایان خوش تیپ خودم و مامان های نازنینشون ...
وقتی تو پارک همه مامان ها باهم قدم میزدیم برای هم جالب بود این همه کوچولوهای هم سن وسال چطور با هم جمع شدن و فکر می کردن از مهدکودک اومدیم و ما براشون توضیح می دادیم که چطور از ۲ سال پیش با هم آشنا شدیم ..
اما جند تا عکس از اون روز به یاد موندنی :

آناشید زیبا


آرمیتا نمکی

آترین بانو

ماهتیسای خندان

پانیذ خوش زبون

رایان خوشگلم

کامیار جونم

پویا عسلی

مبین خودم

 
خوب این هم از این چون این پست عکس های زیادی از کوچولوهای خوشگل داشتیم عکس های مبین رو می زارم برای پست بعدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:36  توسط مامان و بابا  | 

سلام قند عسلم

بازم اومدم از شیطونی های شازده خونمون بنویسم .
جونم براتون بگه این مبین عسلی ما کلی پیشرفت کرده و خیلی سریع دیگه داره کلمات رو یاد می گیره و به اون سنی رسیده که مثل طوطی هر چی می گیم یا هر کاری می کنیم تکرار می کنه...
خلاصه اون می گه و ماهم قربون صدقه اش میریم ...

مبین من تازه یاد گرفته و .وقتی پمپرزش پر میشه اعتراض می کنه دست بابا رو می گیره و میبره جلوی دستشویی و کلی به پمپرزش اشاره می کنه تا بابا عوضش کنه فدای تو بشه مامان ...
تازگی ها یاد گرفته و حرف "او" رو می گه البته با منظور مثلا خانوم دایی شوم صدا می کرد ماوووووووووووووووامه (محبوبه ) خیلی هم با مزه لباش و غنچه می کنه و می گه ...
مامان می گه : مبین یییییک دووووو
مبین _ دههههه (سه )

بعد هم فرار می کنه

از کارهای جدید شازده اینکه بوسیدن یاد گرفته البته قبلا هم می بوسید اما بی صدا یعنی فقط لبای نازو کوچولوشو می زاشت روی گونه ولی الان بوسه هاش صدا دار شده و مامان کلی قربون صدقه اش می ره وقتی می بوسه ...
بوس هم می فرسته دستش رو میزاره رو دهنش و می بوسه بعد می فرسته برای ما ...

وقت هایی که من و بابا کار داریم و نمی تونیم با شازده بازی کنیم می ره با دوست خودش که اسمش نی نیه بازی می کنه البته این دوست مبین در واقع خودشه آخه می ره و می مونه جلوی شیشه اجاق گاز و وقتی خودش رودید می گه :نی نی
بعد هم شروع می کنه سلام دادن به این ترتیب که اول سرش رو تکون می ده به نشونه سلام و بعد دستش رو میاره جلو تا نینی بهش دست بده ...آخخ می خورمش آخر
یا بدین ترتیب نی نی رو می بوسه :

پسرم عاشقه اینه که بره تو حیاط و بازی کنه البته خودش میدونه از چه سلسله مراتبی باید عبور کنه اول میره کرم ضد آفتابش رو میاره و می ده به من وقتی واسش کرم زدم می ره و دمپایی هاش رو میاره حالا مگه میشه بهش بگی نرو تو حیاط ...

این همون دمپایی معروف مبینه می گم معروف الکی نمی گم ها چند وقت پیش یکی از اقوام تماس گرفت گفت شنیدم دمپایی های مبین رو دزد برده خیلی ناراحت شدم
پرسیدم از کی شنیدی؟؟
گفت تو اینترنت خوندم

اول یه کن کرم بزنم مامان هی نگه آفتاب سوخته می شی...

- خوب دیگه در این کرمم رو ببندم دیگه بسه برم سراغ بازی ...

- مامان چی داشتی می گفتی یه لحظه حواسم پرت شد .
هیچی مامان شما کارتو بکن


فکر کنم آخرش داستان این کامیون معروف مبین هم تو این نت در بیاد ...
این مبین جون من پیر شد دست از سر این کامیون بر نداشت ...

-مبین: هان هان ههههههههههااان

مامان دیگه بسه بیا بریم خونه به به بخوریم

من عاشقه کیوی ام ماماااااااااااااااااااااان

2 تا از کیوی هام کمه از دست این بابای شیکمو صد دفعه گفتم به جای کیوی اون سیب هارو بخور که داره خراب می شه

کلی با بابا فوتبال بازی می کنم همیشه هم من می برم آخرش می شم علی دایی

ای ی ی ی ی یادش به خیر

شصت پام خیلی خوشمزه است به به ...

من دارم میرم بیرون مامان کاری نداری با من ؟؟

ماماااااااااااااااااااااااان من رفتم ها اااااااااااااا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دست این مامانم هی می گم بزار با ماشین برم هی میگه نه خسته شدم خوب یکی نیست بگه خودت که تا سر کوچه می خوای بری با ماشین میری!!

آخرش هم بابام رو فرستاد دنبال من بابا هم که منو بغل نمی کنه ...

بابا دیدی این مامانم چقدر منو اذیت می کنه ؟؟

بزار یه خورده سس بریزم رو سیب زمینی هام مثل بابا خیلی خوشمزه می خوره ببینم چه مزه ای میده ...

بابا خیلی خوشمزه است ها

بابا: بپا مامانت نبینه که منو دعوا می کنه !!!

تو خوابم دست از سر ما برنمی دارن

- فدای این خوابیدنت بشم پسر خوشگلم


آهاا رسیدیم به اصل مطلب فکر نکنید مامان این مطالب رو به خاطر من نوشته نه اینا همش رد گم کنیه مامان این همه مطلب نوشت تا عکس نقاشی دایی رو بزاره اینجا و کلی بهش افتخار کنه ...

هیییییییییییییش خوبه یه دونه داداش داری مامان


خیلی عزیزی گل پسر خوشگلم

از خدا می خوام همیشه حافظ تو کوچولو های مثل تو باشه



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:44  توسط مامان و بابا  | 

سلام به قند عسل مامان

وای الان خیلی اعصابم خرابه چون یه عالمه نوشتم اما همش پرید

اما بی خیال فدای سرت گلم...
شازده ما این چند روز اصلا حالش خوب نبود و کلی مامان و بابا رو ناراحت کرد اما خدارو شکر الان حالش بهتره ولی خیلی لاغر شده ...
امیدوارم هیچ مامان و بابایی بیماری فرزندشون رو نبینن ...
تا پیش از این هر وقت مبین خیلی شیطونی می کرد همش خدا خدا می کردم یه خورده آروم بگیره تا من به کاهام برسم اما این چند روز که اصلا حال نداشت من و بابا التماسش میکردیم بلند بشه و کمی شیطو نی کنه ...
خیلی سخت بود اما بازم خدا رو شکر ...

گل پسرم دیگه خیلی چیزها رو درک می کنه و می فهمه و با بعضی از کاراش من و بابا رو حیرت زده می کنه مثلا تازگی ها  از یه آهنگی (به قول یه نفر آهنگ چرتی پرتی)خیلی خوشش اومده و صبح که از خواب پا میشه اول دو تا کنترل رو برمیداره می ده به من یا باباش (بستگی داره کدوم نزدیکتر باشیم )بعد هم یه کم بالاو پایین می پره و دستاشو تکون می ده (همون نیناش ناش ) یعنی آهنگ "حالم بده "رو بزارین اگه هم یه آهنگ دیگه رو بزاریم اونقدر غر غر می کنه تا آهنگ مورد نظرش رو بزاریم براش

یکی دو ماه پیش یه جفت دمپایی براش خریدیم که خیلی ذوقشو داشت وقتی اومدیم خونه و کردیم پاش مدام از این سر خونه می رفت اون سر خونه وقتی هم که راه می رفت پاهاش رو نگاه می کرد تا وقتی هم که خوابید نذاشت از پاش دربیاریم

گل پسرم الان ۱۲ تا دندون داره که ۲ تای آخری که تو عید درومدن خیلی اذیتش کردن ...

وقتی که چیزی رو می خواد که نمی تونه برداره میره و دست نزدیکترین شخص رو می گیره و می بره بالای سر اون شی و بهش اشاره می کنه یعنی بدش به من ...

تازگی ها از هان هان خسته شده و تفنگ بازی یاد گرفته (از پسر خاله محمد متین ) هر چیزی که شبیه تفتگ باشه بر میداره و شروع به کشتن می کنه و صداش رو هم درمیاره "تَق تَق"

بریم سراغ عکس بازی اول هم عزیز دل خاله رادین خوشملم که خیلی دلم می خواد از نزدیک ببینمش و یه دل سیر ببوسمش اگه مامان و باباش زیر قولشون نزنن تابستون میان ایران

رادین خوشگلم پای سفره هفت سین

خاله فدای اون خنده هات بشه که وقتی می خندی لپات چال میفته "می خورمت "

این هم رادین سوار بر کالسکه زیبایش

اما شازده ما :
چند روز پیش شازده رو بردیم پارک که خیلی بهش خوش گذشت و مدام از این طرف به اون طرف می دویید

مامان فدات بشه با این بالا رفتنت از پله ها

اینجا هم گل پسرم داره از پله ها پایین میاد دیگه حاظر نیست بشینه و پایین بیاد می خواست مثل بچه ها ی دیگه بالا و پایین بره

اینجا هم میخواست سوار تاب بشه اما نمی تونست مدام میگفت "الا لا" (الهام)

شیطونک من از راه نرسیده می خواست از سرسره  برعکس بره بالا

تا حدودی هم موفق شد

این هم مبین من در حال خوردن ماکارونی که خیلی دوست داره

اینجا هم ایوون حیاط خونمون اون درخت پشت سر مبین هم که شکوفه داده درخت آلبالو

تا شیطنت ها ی بعدی شازده

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 20:37  توسط مامان و بابا  | 

سلام به پسر قند عسلم

ببخشید بعد از مدت ها بلاخره وقت کردم بیام وبلاگت رو آپ کنم ...
حالا می گم چرا...
بلاخره بعد از ۲ ماه که از تولدت می گذشت ما در تارخ ۷ اسفند جشن تولد شما رو بر پا کردیم و چون کلی مهمون از راه دور داشتیم مامان و بابا خیلی سرشون شلوغ بود .

اما رو زتولد آقا مبین مامان و بابابه همراه آقا مبین رفتن آتلیه و ماما ن جون و خانوم دایی و خاله الهه و خاله رضوان هم خونه ما داشتن زحمت می کشیدن ...
اول رفتیم تا کیک رو که قرار بود ساعت ۹ صبح آماده بشه بگیریم و بریم آتلیه اما متاسفانه شیرین فروشی بد قولی کرده بود هنوز کیک آماده نبود ما هم رفتیم آتلیه و گفتیم کیک رو بفرستن آتلیه .
توی آتلیه آقا مبین اصلا خوش اخلاق نبود و خانوم عکاس مهربون و مامان وبابا کلی جینگولک بازی در اوردن تا آقا مبین بخنده اما مگه می خندید...
کیک هم رسید اما بدون هیچ تزیینی دیگه کلی عصبانی شده بودم اما چاره ای نبود و با همون کیک عکس ها رو انداختیم .
نزدیک ۱۱ تا عکس انتخاب کردیم و ۱ از عکس هار و هم گفتیم برامون همون روز درست کنه تا برای مهمون ها چاپ کنیم .
بعد هم  رفتیم شیرینی فروشی و دوباره کیک رو دادیم تا برامون هم تزیین کنه هم جای انگشت های مبین خان رو درست کنه ...
بعد از ظهرهم هر کاری کردیم تا مبین بخوابه تا شب سر حال باشه نخوابید که نخوابید ...
بعد ازظهر فهمیدیم که دختر خاله های ماما ن هم که قرار بود از تهران بیان نتوستن بیان و خیلی ناراحت شدیم ...

مهمون های دیگه هم تقریبا ساعت ۶ از تهران رسیدن اما متاسفانه عزیز جون(مامان بابا) توی ماشین حالش بد شده بود وبرده بودنش بیمارستا ن اما خداروشکر چیزیش نبود و زود آوردنش ...

خلاصه ما شب زیبایی داشتیم اما جای چند نفر واقعا خالی بود خاله مهرنوش و عمو هاوار و رادین کوچولو گرچه اون شب از طریق وب کم می دیدمشون و اونها هم ما رو می دیدن اما خوب خیلی جاشون خالی بود...
مبین خیلی خسته بود و تقریبا اگه سروصدانبود همون جا خوابش می برد واسه همین نتوستیم عکس خوب ازش بندازیم .
اما عکس هایی رو که داریم می زارم ..
تزیینا ت تولد آقا مبین:

این هم پسر خاله محمد متین که مبین خیلی دوستش داره و در کنارش همیشه می خنده ...

این هم بابا و مبین و محمد متین

یه جاهایی مبین رو بزور نگه می داشتیم تا عکس بندازه

مبین یه تنها چیزی که فکر می کرد خوردن  کیک بود :

این هم مبین با کادوهاش

هدیه خاله سروش

هدیه دایی احسان

هدیه عمو علیرضا
(یکی از دوقلوها)

هدیه عموغلامرضا
(یکی ازدوقلوها)

هدیه عمو عیسی

هدیه عمو موسی

هدیه خاله الهه و رضوان

هدیه علی جون(پسر عمه مامان)

هدیه ماما ن جون و بابا جون هم ماشین شارژی بود که قبلا عکسش رو گذاشتم
عزیز جون و آقا جون هم ۲ تا تراول ۵۰ تومنی دادن
خاله مهرنوش هم قبلا هدیش رو برای مبین فرستاده بود  
عمه یکی یدونه هم برای مبین حساب باز کرده بود   ۱۰۰ تومن

دست همه مهمون های عزیزمون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن

این هم یه عکس از شیطونکم در حال بازی با ظرف های مامان

 

 

شب بعد از تولد هم اینجا برف خیلی زیبایی اومد و من هم هنرمندانه ۲تا عکس انداختم

 

 

 

 شیرین کاری های جدید مبین رو هم بعدا میام و می نویسم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:20  توسط مامان و بابا  | 

 

گل آسمونی زندگی ما یک ساله شدنت مبارک

یک سال به روایت عکس :

اولین عکس مبین که توی بیمارستان انداخته شد:

این هم عکس گل پسر روز تاسوعا در سال گذشته:

۱ ماهگی آقا مبین گل :

این هم مبین ۲ ماهه که تازه از حمام اومده :

این آقا مبین ما هم یه روزی تپل مپل بود(۳ ماهگی).......

این هم آقا مبین خوش تیپ ۴ ماهه :

مبین من خیلی عجول بود زود به دنیا اومد زود دندون دراورد و زود هم راه افتاد این هم مبین در ۵ ماهگی سوار بر روروک :

حالا دیگه شیرین کاری های شازده داره شروع می شه(۵ ماهگی )  :

"اینجا من داشتم دندون در می اولدم اما این مامان وبابای بی تجربه من هی می خندیدن و می گفتن پسلمون یه کال جدید یاد گلفته امان از دست این مامان و باباهای ناشی ...
تازه دل این سن بود که من فهمیدم کالهای جالب دیگه ای هم وجود داله مثل نیستن و سینه خیز لفتن یه حالی میده دنبال مامان و بابام میافتم و هل جا بخوام میلم اما یه کن سلعتم پایینه باید لوش کال کنم ببینم ایم آدم بزلگ ها چه طولی این همه تن تن  میلن:"

 

داره شیطنت های شازده روز به روز بیشتر میشه (۶ ماهگی)
مبین دندون داورده و حالا دیگه گاز هم می گیره اون هم گازهای دردناک و البته چهار دست و پا راه میره مثل باد :
"ای بابا من که ۲تا دندون کوشولو بیشتر ندالم این حفا شیه واسم دل میالین بابا تاژه من بد کلی تحقیغ فمیدم که لاه های بهتری هم بلای لاه لفتن هست که دالم او نالو پیدا می کنم "

 

ما که حرفی واسه گفتن نداریم ببینید (۷ ماهگی)
آله اینجا بود که فهمیدم حالا خیلی از جاهای کشف نشده ژندگی لو می تونم کشف کنم خیلی حال میده ژیله این میژا رفتم حیف که مامانم اینا ژود اینا لو از دست من جم کردن ...

   

انجا هم لاحت بودم اینطولی بشینم خوب مگه چیه...

وای وای امان از این شیطون ما حالا ببینید ۸ ماهگی چی بوده :
اها حالا دیجه با کمک دلو دیوال بلند میشم وای که چه حالی میده دلم می خواد زودتل مثل این آدم بزلگا لاه بلم اما مامان و بابام اصلا دلشون نمی خواد من حالا حالاها لاه بلم آخه کلافشون کلدم اما من لاه میلم حالا می بینید :

و اما ۹ ماهگی آقا مبین که دیگه کم کم داره راه می ره و البته حالا دیگه ۴ تا دندون  داره و از پله هم بالا میره  ...

دالم کم کم موفق می شم ...

    

   

و۱۰ ماهگی پسر خوش تیپم که حالا دیگه به راحتی راه میره و چندتا کلمه هم ادا می کنه دل همه رو هم برده ....

 

و این هم ۱۱ ماهگیه گل پسر و آخرین عکس هایی که ازش داریم به این دلیل که آقا مبین دوربین رو در یک عملیات سری از کار انداخت و تا اطلاع ثانوی ماعکسی از این گل پسر نداریم واما این گل پسر راه می ره به راحتی و می دوه و ۸ تا دندون هم داره  ...
آخیش بلاخله از دست این دولبین مامان وبابام لاحت شدم وای هی می خوان از من عسک بگیلن من دیگه خشته شده بودم ...

 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:55  توسط مامان و بابا  | 

سلام

خیلیییییییییییییی شرمنده..
آخه من خیلی دیر اومدم چون کلی سرمون شلوغ بود ...
اول از همه عروسی عمو مبین بود که ما 1 هفته اونجا بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت و دست عمو و زن عمو رو تو دست هم گذاشتیم و بر گشتیم خونه...
هنوز چمدون ها رو باز نکرده بودیم که دعوت شدیم به شمال ...
وای پاییز باشه و شمال مگه می شه گفت نه!!!
خلاصه ما هم راه افتادیم به سمت شمال البته به همراه دایی و خانوم دایی و خاله سروش و خانواده ...
و البته دختر خاله عزیز مامان عاطفه جونم ...
روز اول به علت برخی نا پرهیزی ها مجبور شدیم 2 ساعتی رو توی قزوین باشیم و بعد از اون رفتیم به سمت بندر انزلی و در ویلاهایی که قبلا گرفته بودند مستقر شدیم ...
شب دریا دیدن داره اصلا به نظر من دریا شب و روز نداره ...

darya

روز بعد اول رفتیم لب دریا که تا ویلای ما 5 دقیقه هم راه نبود ...
اینم مبین و بابا:

و مبین و دایی احسان لب دریا :

این هم یه عکس دیدنی از محمد متین ما لب دریا ...



بعد هم رفتیم به سمت لاهیجان و بعد هم تلکابین سواری ...
یه عکس از توی تلکابین ...

بعد از اون هم راه افتادیم به سمت دیلمان که واقعا یکی از رویایی ترین جاده های ایران رو داره

اینجا یه آبشار قبل از رسیدن به دیلمان که واقعا زیبا بود : 

این عکس هم موقع برگشتن توی جاده انداختیم
واقعا بی نظیر بود وقتی روی زمین بودی اما آسمون رو زیر پات می دیدی :

deilaman

شب هم برگشتیم به انزلی ...
صبح روز بعد به سمت ماسوله حرکت کردیم زیبایی های این روستاهم که قابل تعریف نیست :

بازار ماسوله و من :

محمد متین گل :

کوچه های زیبای ماسوله :

اینم هم از سفرنامه ما به شمال به همراه عکس هاش برای مهرنوش عزیز و آقا هاوار ...

در ضمن پسر من خیلی وقته ۱۱ ماهه شده و دیگه شمارش معکوس برای تولد عزیز من شروع شده ...

کارهای جدیدمبین :

پسرم ۲ تا دندون دیگه در اورده که توی مسافرت هم خیلی اذیت شد ...
به راحتی از جاش بلند میشه و راه میره ...
لج باز و  قهر  می کنه ...
کارهای مارو تقلید می کنه ...
به محض اینکه آهنگ شاد می شنوه دست می زنه و بالا پایین می پره ...
به همه چی می گه"چیه" به حالت سوالی هم میگه . به جز پرنده ها که می گه توته یعنی جوجه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:50  توسط مامان و بابا  | 

سلام گل پسرم

شیطون مامان الان خوابه و به مامان فرصت داد تا بیاد و وبلاگشو آپ کنه ...
این شیطونک من دیگه خیلی چیز هارو می فهمه و خیلی جاها مارو تو درد سر میندازه ...
تازگیها می خواد هر چی ما می گیم اونم تکرار کنه اما خوب دست و پا شکسته ...
جالبه اولین کلمه ای که بعد از مامان خیلی مشتاقه بگه الهه است اسم خاله کوچیکه با چنا ن آب وتابی هم می گه انگار می دونه تنها کلمه ای که درست ادا می کنه ...
البته نه کامل فقط آهنگشو ...
کار جالب دیگه ای که یادگرفته اینه که با دستاش میگه بیا دستشو میاره جلو و انگشتاشو جمع می کنه ...
فدای تو پسر باهوشم بشم ...
تازگی ها یاد گرفته از بلندی ها چطور بیاد پایین از بس که از این پله ها افتاد ...
می ره بالای مبل ها بعد بر می گرده و اونقدر عقب عقب میاد تا پاهاش برسه به زمین ...
حالا بریم عکس بازی :

اول بگم که بابای مبین برای اینکه مبین رو راحت کنه یه روز قیچی گرفته دستش و موهای مبین رو حسابی خراب کرده من که بخشیدم شما هم ببخشید :

ببینید چه جای قشنگی اومدم قدم بزنم:

 

اینم پروژه راه رفتن آقا مبین :

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:46  توسط مامان و بابا  | 

سلام

من اومدم با کلی عکس ...
اول از همه عکس مبین با لباس هایی که خاله مهرنوش فرستاده
البته بعضی هاشون :

خاله مهرنوش دیدی چه خوش تیپ شدم دستتون درد نکنه

من خیلی جدی دارم به مامانم میگم خسته شدم

اینم حاج آقای کامیون سوار ما ببین چه تسبیحی می چرخونه و       چه طور لم داده...

اما سفرنامه اصفهان و کاشان ما :

اینجا گلپایگانِ شهر خیلی سرسبزو زیبا

اینم ۳۳ پل اصفهان مبین وبابا

اینم باغ فین کاشان

اینجا هم رفتیم دیزی خوری که آقا مبین می خواست گوشتشو بکوبه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:2  توسط مامان و بابا  | 

سلام پسرم

می دونم خیلی دیر اومدم
اما دلیل داره ...
اولا که شما خیلی شیطون شدی
بعد هم به خاطر ماه رمضون که ما اصلا خونه نبودیم
خلاصه پسرم ۸ ماهه شده گرچه چند روزی بیشتر تا ۹ ماهه شدنش باقی نمونده
اما دلم نیومد نیام و از ۸ ماهگیش ننویسم ...
پسر شیطون من دیگه به هیچ وجه قابل کنترل نیست ...
اما دوست داشتنی تا دلتون بخواد ...
امروز اومدم با کلی عکس از این گل پسر تا دل خاله مهرنوش هم شاد بشه ...

اینو مامانم برام درست کرده...

اینم شاپسر من تو اتاقش که ممکنه به زودی اون رواز دست بده آخه مامان وبابا می خوان خونه رو عوض کنن...

مبین عاشق آب و استخرش رو هم خیلی دوست داره

می خوام زنگ بزنم به مامان جونم بیاد منو با خودش ببره...

فقط خواستم دندونامو نشون بدم...

من خیلی بچه ساکت و مودبی هستم ...

من اینجوری تلویزیون تماشا می کنم فاصلم رو خوب رعایت می کنم...

گاهی وقت ها فضولیم گل می کنه... 

اگه این مامان یه دقیقه ما رو راحت گذاشت ...

ببینید چه قدر قشنگ دست میزنم ...

آخه یکی نیست بگه بچه اونجا چه کار می کنی ...

کامیون سواری هم حالی داره ...

چه دندونایی دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط مامان و بابا  | 

سلام سلام

وایییییی پسر من الان نیم سال و 3 هفتشه ...
یعنی 1هفته دیگه 7 ماهش تموم میشه...
خیلی دیر اومدم می دونم آخه کلی سرمون شلوغ بود ...
 اول رفتیم مهمونی بعدشم کلی مهمون اومد برامون...
البته ما رفته بودیم عروسی ...
مبین ما اولین عروسی رو هم رفت عروسی عموش...
بماند که چقدر تو عروسی من وبابا رو اذیت کردی ...
اما خوب در هر صورت کلی بهمون خوش گذشت...
روز بعد از عروسی هم واکسن ۶ ماهگیشو زد .و برای اولین بار کلی اذیت شد ...
مامان وبابا هم که کلی غصه میخوردن اما خدارو شکر زود خوب شد...
حالا بریم سر اصل مطلب:

این آقا مبین ما مارو حسابی خسته کرده دیگه از پسش بر نمییایم ...
از این طرف به اون طرف باید بدویم دنبال آقا ...
تازه ۲ تا دندون هم در اورده ...
دقیقا ۲ روز بعد از ۶ ماهگیش خاله سروش فهمید مبین دندون داره اونم بعد از اینکه خاله شو یه گاز کوچولو  گرفت ...
اما حالا دندوناش بزرگ تر شده گازهایی هم که می گیره دردناک تر
یه روز بابای مبین با فریاد از خواب بیدار شد منم با نگرانی پا شدم ببینم چی شده
نگو انگشت بابا رو گاز گرفته بود ...

شیطونک ما دیگه هروقت تنها می شه سریع راه میفته دنبالمون ...
خلاصه این آقا مبین ما دیگه آقا شده ...
یه توصیه خواهرانه:خاله مهرنوش و عمو هاوارحسابی از این دوران استفاده کنید  که داره دوران بخور و بخواب تموم میشه...

اما عکس های آقا مبین:

 

منم شهر بازی میرم ...

ببین چه خوب می رونم ...

در تلاش برای فرار از دست مامان ودوربینش

 

بعد از کلی شیطونی و سروصدا بایدم اینجوری از حال برم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:31  توسط مامان و بابا  | 

 

سلام

اول از همه بگم من صاحب یه پسر خاله دیگه شدم ...
روز شماری می کنم واسه اومدنش...
خاله مهرنوش زود زود اسم پسر خاله منو انتخاب کنید تا اسم شو صدا کنیم
فعلا می گم پسر خاله خیلی چاکریم زودتر بیا...

اما بعد..

چندتا عکس توپ دارم واستون ببینید و لذت ببرید

اینم من و پسر خاله محمد ببینید چه عاشقانه منو بغل کرده خیلی دوسش دارم تا میبینمش کلی ذوق می کنم ... 

یه کار جدید یاد گرفتم که وقتی انجام می دم مامان و بابام کلی ذوق میکنن...

انعطاف بدن رو حال می کنید
در ضمن بگم مامان جونم  وقتی فهمید پامو می خورم کلی قربون صدقم رفت و گفت برام جایزه می خره...

این هم یه طبیعت زیبا با مبین...

اینم عروسک بادی مورد علاقه من ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط مامان و بابا  | 

...این بچه هاهمیشه اونقدر  قشنگ می خوابن که دلم نیومد عکس های خواب مبین رو براتون نزارم

:خودتون ببینید این فرشته منو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط مامان و بابا  | 

اینم پسر گلم تو یه روز آفتابی ...

واما رورک سواری آقا مبین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:51  توسط مامان و بابا  |